قافیه در باد
شعر
پنهان
اند. پشت
چشمهاي ما تارهاي_ تاريكشان را ميپيچند... و
سرخوشانه در حاليكه
دستهايشان را به هم ميسايند هم چون سكوتي بزرگ صحنه را خالي ميكنند اينان پنهان
اند. پشت
چشمهاي ما هميشه
قربانگاه_ بازيگران
چيره دستي بوده است ! 1
ميلرزند تمام آبهاي جهان. انگشتهاي
تو چيزي تا
لمس دريا فاصله
ندارند... 2 چشمهايت
باريدند و من تمام
شب را در گرداب به سر بردم... پ ن: ...
باشد قبول موازيان
بي نهايت ميشويم و نشان
قدمهايمان را هم رديف در دل
خيابان ها كوچه ها و تن_
سراسر سپيد برف ميكاريم اما عزيز دلم باور كن از اين بي
نهايت تلخ سردم ميشود ميترسم به
سايه سار ابد بدل شويم وقتي كليد
خانه ي_ تنهاييمان در راههاي هميشه ي آغاز به پايان برسد و ما كور_ كور به
واگرايي عميق دوخط ايمان بياوريم! باور كن عزيز دلم هيچ
اعتمادي به ماوراي جهان نيست... هيچ
اعتمادي به آفتاب نيست از كجا
ميداني فردا به انجمادمان تن ندهد...؟ دنيا نابيناي نابيناست و هر روز
علفهاي هرز بسياري را به خيال_ اقاقي آبستن ميشود... نگذار اين
نابينا ما را هم به اشتباه دور سرش بچرخاند آخر اين
توازي همينجاست كه
ايستاده ايم در هيچ
كجاي زمان شفافيت
اكنون تكرار نميشود... باور كن. عزيز_ دلم... پ ن: براي امتداد موازي چشمهايت... براي
ماندنت بهانه اي نداشتم لاقل براي رفتنت بهانه ي خوبي ساختي! پ ن: بي دليل_ بي دليل شده ام...كاش ميشد اين تسلسل بي دليلي ام بميرد!
همه چيز آماده بود. حتي براي آمدنت شاخه گلي نيز چيده بوديم... اما ناگهان آمدند و سراسيمه گفتند: در حوالي جنون به باد رفته اي... همه چيز آماده بود. حتي براي رفتنت شاخه گلي نيز چيده بوديم ياسي سپيد چون تنت...! پ ن:براي تمامي اعدام شدگان اخير به خصوص سهيلاي بي پناه... واژه هايي كه هرگز گازشان نزده ام از لابلاي دندانهايم برميخيزند و لنگ لنگان چون اشباح پير بي مصرف به دنبال جمله هاي
سقط شده ميگردند و مثل هميشه درد زايمان رگ هاي مغزم را پاره ميكند... تسلسل هميشگي هم قوز بالا قوز
است: بي آنكه دنيا را بچشم طعمش را درون قطعه هاي گمنام بالا
مي آورم! آه ذهن فاحشه ام نميدانم كدام فرشته احمق تو را دستكاري كرده كه هي بايد به زاييدن_ حرامزاده هاي پي در پي تن دهي... زمستان
پيش را كه يادت هست كمي بچه
شديم كمي هم
برف باريد و ناگهان
چقدر جوانه ي سپيد زد دلت...!
فواره هاي
سپيد از چشم
هاي_ كلاغ ها ميجوشند وقتي در
فضاي سبز باغ گيسوانت
را بر شانه
هاي_ آسمان ميكشي و در
همهمه باد گلدان هاي
طلايي را تكثير ميكني دسته دسته,
گنجشك هايند كه از بال
و پر_ زاغ هاي برده ي قار قار زنجير
پاره ميكنند و با
زمزمه نت هاي تو چرخ چرخ_ زمين را از پيوند_ عقربه هاي ساعت رها ميكنند ... پ ن1: تا هميشه عمر خوش باش...(اين يك دستور است...!) پ ن2: اين شعر مخاطب خاص دارد...! محصوريم
همگان و باد شايد
آخرين ديوانه آزادي باشد كه سروده
هايمان را به گوش
شكوفه هاي_ تگرگ زده ميرساند و اينگونه
كمي انقراض
ميوه هاي حرام دير ميشود... همه چيز آرام است جز ديدارت كه هردم در خانه قلبم طوفانيست و برف آهسته آهسته بر تن خاك مي آرامد بي آنكه بويي از گامهايت برايم بكشد ملالي نيست خداحافظي را ملالي نيست نبودنت را نه اينكه خوب باشم نه آرامم و اين دل سالهاست ميپوسد آرام آرام...
خوب
ميدانند چگونه تكه هاي
بدنتان را به بادهاي ديوانه هديه كنند تا در
حيرت_ باغهاي انگور شراب هاي
حرام جولان دهد خوب
ميدانند چگونه
گيسوانتان را در دهان
عنكبوت هاي_ عريان بچشند اينان نهنگ هاي
دانايند خودكشي
نميكنند! پولك
هايتان را غصب ميكنند و ما
خبرچينانيم وقتي در ميانه
ي دندانهايشان پولك
هايتان را به ياد مي
آوريم... ما خبر چينانيم...! راه آغاز
ميشود از ميان
پلك هايت و شب كمي آنطرف
تر -نرسيده به مژگانت- پاهايم را به سايه
سار_ ابد ميمالد... و خواب آغاز
ميشود از ميان
پلك هايت كمي آنطرف
تر اما... هيچ راهي نيست بن بست_ بن بست...! قناعت : همين كه
بيايي و من براي
آمدنت گلي بچينم به اندازه
يك باغچه شكوفه ميدهم... زمان: پلك ميزني
. تقويم هاي
پياپي در سياهي
چشمانت فرو ميرود... برداشت 1: تنت را در ميانه
ي انبوه نيلوفران پيچنده بر گرد
كوچه ميگردانند و تو آخرين بال
زدنت در حجم
كوچه را اجرا
ميكني برداشت 2: هجوم كلاغ
ها با طنين
برف برف_ منقارشان صحنه را
سپيد ميكند... برداشت 3: تكه هاي
تنت بر دستان_
باد هاي_ ديوانه به هر سو پراكنده
ميشود و ما در
حاليكه شگفت زده از افكت
هاي جالب_ اجرا حرف ميزنيم صحنه را
ترك ميكنيم... 1: سيگار هاي
پياپي و يادت كه
هي دود ميشود... 2: رفتنت به آني بود اما فراموش
كردنت به اندازه
يك هرگز ابدي ...
تورهاي
زندگي بودند آنهاكه به
هوس_ ماهي ها در آب خفه
كرديم...
انگار قيچي_
خوشيهايمان كند شده. تو از
طناب_ دار آويخته اي و من بند بند_
طناب را بالاتر
ميروم...
پينوكيو
را خرش مي كردند ولي;
ما چه ؟ ما كه خود نوك بينيمان را مي گيريم و تا آنسوي حماقت مي كشيم بعد گوشهاي درازمان را تكان ميدهيم وسمهايمان را به زمين كوفته مي
دويم... برداشت 1: دستانت از قلبم
كوتاه ميشود و من شكل
چشمهايت يادم
ميماند برداشت 2: يادم از
چشمهايت كوتاه ميشود و قلبم در
دستهايم ميماند برداشت 3: قلبم از
دستهايم مي افتد و كنار
يادت كوتاه
ميشود...
اين كهنه
قصه هاي دراز ميخواهند بر كدامين
سطرهاي جهان رژه روند و ترانه ي
كدامين روح سرگردان را لگدمال كنند اينك كه
ساعت مدام
سريعتر ميشود آيا گله ي
اسب هاي وحشي را نميبينند كه در
حمايت سگان ولگرد رميده اند: كوچه به
كوچه و خيابان تا خيابان ... اين قصه
هاي دراز بيهوده
پارس ميكنند روحهاي
زنده به گور شده آواره ي ابدي
اند... براي زندانياني
كه لب به سخن نگشوده اند بخصوص
براي احمد زيدآبادي كه به مرز جنون رسيده... گرداگرد_
تو را گرفته اند نگهبانان_ جهنمي: تا مبادا
حرفي بگويي و سي مرغ_
بهشتي بر كنگره ي آسمان ترانه خوان,
به دبكه بنشينند مبادا آبشارها
بايستند و قزل آلاها
سر از آب بيرون آورند و ناكجاآباد جهان را در
جوي ها به نظاره بنشينند گرداگرد
تو را گرفته اند عنكبوت
هايي كه بر بالهاي
خسته ي شاپركان دست
هايشان را به هم ميسايند و
دندانهايشان را تيزتر از
هميشه فرو
ميكنند آه كه آهن
هاي تفته ميريزد از رديف_
دندانهايشان اما تو را
به ياس هاي تنيده در پيراهن_ خاك تو مگذار
با خونت پيراهنمان
را رنگين كنند تو مرغ
بهشتي كمي از
بهشت برايشان بگو و كمي از
پيامبران_ ديوانه و آنگاه
عظمت_ شمشيرهايشان را جدي بگير و تعظيم
كن تعظيم كن بر بع بع_
گوسفندان درنده . تعظيم كن: برخاستنت
را باور مي كنيم كه سي مرغ
بهشتي را بر شانه هايت و قزل آلاها
را در چشمانت به انتظار
نشسته ايم تعظيم
كن... پ ن1: اميدوارم اناني كه باقي مانده اند اعتراف دروغين را ادامه دهند و يقين داشته باشند كه براي ما همانگونه هستند كه ميشناختيمشان... پ ن2: تعويض 5 بازجو براي زيدآبادي... مرد...باور كن به شجاعتت احترام خواهيم گذاشت اگر كمي دروغ هم بگويي... ديگر تمام
نقش هاي جهان سياه و
سپيدند رنگ ها را براي پاشيدن_ خونت تمام
كرده اند... هجوم. هجوم مي
آورند واژه ها گاهي از
گلوي راديو و گاهي از چشمان_ جعبه جادو گويي لغت نامه
ها ناگهان به
ياد افتاده اند و ما
سالها بي آنكه
بدانيم الفباي_ مسموم را صرف كرده ايم...! چند روز
پيش با يكي از دوستان وبلاگي(فلسفه احكام) آشنا شدم كه در مطلب اولشون بحثي در
مورد تقليد كرده بودن كه من در مورد تقليد سوالي كردم كه ميخوام موضوع رو اينجا
بسطش بدم : در تعريف
تقليد علماي شيعه ميگن: رجوع شخص(مقلد) به عالم مجتهد البته در مورد فروع دين اينكه شخصي
در مورد چيزي كه بهش علم نداره به فرد مطلعي رجوع كنه به خودي خود ميتونه خوب باشه
اما بحث تقليد صرفا در رجوع خلاصه نميشه,
براي توضيح اين مطلب تقليد رو با رجوع بيمار به دكتر مقايسه ميكنم كه از قضا خود علما
هم در اكثر موارد تقليد رو با همين تمثيل مقايسه كردن و گفتن همانطور كه يه بيمار
براي معالجش به دكتر مراجعه ميكنه هر شخصي هم بايد در اصول فقه از شخصي كه آگاه به
مسائل فقهيه پيروي كنه اما من ميخوام تفاوتاي اين دو مقوله متفاوتو بررسي كنم: 1) در بحث مراجعه بيمار شما
الزاما لازم نيست به يه دكتر خاص پايبند باشي ميتوني در هر بار رجوع به هركسي كه
دلت خواست رجوع كني اما تو بحث تقليد شما حتما بايد يه نفرو انتخواب كني و هميشه
پيرو فتواهاي او باشي. 2) وقتي يه بيمار دستورالعملي رو
از دكترش ميگيره براش اجباري نيست كه حتما اونارو انجام بده و اگه انجام نده گناهي
مرتكب شده ولي تو بحث تقليد شما اگه عين فتواي مرجعتونو انجام ندين گناه محسوب
ميشه و درست از اينجا معني تقليد حاصل ميشه كه يعني انجام طوطي وار يه سري رفتارها
كه من فكر كنم اصلا برازنده نوع انسان نيست انسان اساسا مختاره و با عقلش تصميم
ميگيره نه از روي غريزه و ... 3) اگه دكتره شما در تجويز نسخه
اي اشتباه كرده باشه شما ميتوني ازش شكايت كني و اگه اشتباهه خيلي بزرگ باشه نظام
پزشكي دكتره با طل ميشه اما تو تقليد شما نميتوني بري از مرجع تقليدت شكايت كني
چون ايشون يه سري مصونيت هاي قضايي دارن كه نميشه بهش نفوذ كرد(مثلا هيچوقت يه
مرجع تقليد رو نميشه اعدام كرد در هر شرايطي كه باشه!!!) 4) اينم بايد بگم كه اصلا ما چرا
بايد به حكم يه مجتهد پايبند باشيم اونم وقتي كه اين فتواها نه بهش وحي ميشه نه
الهام بلكه اين حكمارو ميشينه از يه سري كتابهاي حديث مثل اصول كافي ,
غررالحكم و دررالحكم , سنت و سيره پيامبر و امامان
و... درمياره كه اين كتابها و حديثها هم مصون از تحريف و اشتباه نيستن همونطوريم
كه ميدونيم چند ده هزار حديث جعلي داريم كه تو دوره هاي مختلف اسلامي توسط اشخاصي
چون كعب الاحبار و ابو هريره و... ساخته شدن پس ضريب خطا تو اين فتواهاي استخراجي
صفر نيست كه بلكه خيليم زياده چون سليقه فردم تو استخراج فتوا دخيله... پ ن1 :
ازين بحثها برداشت اشتباه نشه , من نه مسلمانم نه
شيعه و نه متعلق به ايدئولوژي هاي ديگه من شخصا معتقدم ايدوئولوژي از هر نوعي كه
باشه آدمو محدود ميكنه...در ضمن قصد توهينم به هيچ دينو مذهبي رو ندارم ... پ ن2 : و
اينهم خطاب به حكومت آخوندي و صفوي كه با ايجاد فلسفه ي تقليد ميخواست مردم را برده
ذهني خويش سازد: اي مفتي_ شهر از
تو بيدارتريم با اينهمه مستي
ز تو هشيارتريم تو خون كسان
خوري و ماخون رزان انصاف بده كدام
خونخوارتريم - خيام نيشابوري- در انتهاي
شب انگار مرثيه ميبافند جيرجيركهاي_ پنهان ميان بوته ها...! به كمين نشسته بودند زنبورهاي وحشي چون لشگري زرهين ناگاه سررسيدند و به آني شكوفه هاي تگرگ زده را در پاهايمان ديديم فرصت نبود خيل زنبورها پرچم هاي ما را نشانه رفته بودند انگار از ميانه ي خوابي عميق, برخواسته هذيان ميگفتيم...
| Design By : Night Skin |


